منو
تقویم
اسفند ۱۳۸۸
ش ی د س چ پ ج
۳
۴
۵
۶
۷
۸
۹
۱۰
۱۲
۱۳
۱۶
۱۷
۱۸
۱۹
۲۱
۲۲
۲۳
۲۴
۲۵
۲۶
۲۷
۲۸
۲۹
۴ - شهادت حضرت امام حسن عسکری(ع) و آغاز دوران امامت حضرت امام مهدی قائم آل محمد(عج)     ۸ - میلاد مسعود پیامبر اکرم(ص)    
گفتگوی زنده
لوگو
newlogo.jpg
ساعت
ورود عضوها
نگاهی به تصاویر
جستجو
اوقات شرعی
اوقات شرعی   مشهد
۱۳۸۸
اذان صبح
طلوع
اذان ظهر
غروب
اذان مغرب
انتخاب ماه
انتخاب روز
مرکزاستان
«رعایت چند دقیقه جهت احتیاط الزامی می باشد.»
آمار
آب و هوا
جزئیات مقاله
«قصه‏هایی از زندگی حضرت فاطمه(س)»
رتبه کسب شده :
داستان اول : مادر بابا
غروب نزدیک بود. پدر هنوز نیامده بود. فاطمه‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏،نگران بود. پدر همیشه زودتر می‏آمد.
فاطمه آهی کشید. از سایه نخل برخاست و به طرف در رفت. می‏ترسید. پدر، دشمنان زیادی داشت. چند لحظه کنار در ماند. کاش می‏توانست بفهمد پدر کجاست. اگر پسر عمویش علی، در خانه بود می‏رفت خبری می‏آورد.



چند قدم داخل کوچه رفت. کوچه، ساکت و خلوت بود. اگر پدر می‏آمد و او را نمی‏دید، نگران می‏شد. رفت جارو را برداشت تا حیاط را جارو کند. باید خودش را سرگرم می‏کرد. مرغ وجوجه‏هایش را آب و دانه داد. بعد به طرف اتاق رفت. ظرف‏ها و کاسه‏های سفالی را برداشت تا بشوید.
از وقتی که مادر از دنیا رفته بود بیشتر کارها را فاطمه انجام می‏داد. اما پدر هم کمکش می‏کرد. فاطمه، پدر را خیلی دوست داشت. هر وقت پدر، او را در آغوش می‏گرفت و می‏بوسید، خستگی را فراموش می‏کرد. با صدای قُمری روی نخل از فکر بیرون آمد. سبد ظرف را برداشت تا به اتاق ببرد. صدای پای پدر را شنید. سبد را لبه ایوان گذاشت و به طرف پدر دوید. حال پدر خوب نبود. آهسته قدم بر می‏داشت. پدر به دیوار تکیه داد. پاهای پدر زخمی‏و خونین بود. فاطمه جیغ کشید. لباس‏‏های سفید پدر، خاک‏آلود و کثیف شده بود و موهایش پر از خاشاک بود. باز، بت پرستان، پدر را اذیت کرده بودند. فاطمه به اتاق رفت و پارچه تمیز زردی آورد. دست پدر را گرفت. به طرف نخلستان رفتند. دست زخمی ‏پدر گرم بود. پدر زانو زد و دست‏های لطیف دخترش را نوازش کرد و بوسید. فاطمه قطره اشکی ریخت. پیامبر، اشک او را پاک کرد و با محبت دستی بر گونه  او کشید. گریه فاطمه بلند شد. پدر، دختر کوچکش را در آغوش گرفت و گفت :«دخترم! چیزی نشده است.»
فاطمه از پدر خواست، کنار نخل بنشیند. بعد رفت ظرف آبی آورد. آب ریخت تا پدر دست و صورتش را بشوید. پیامبر پارچه زرد را گرفت و دست و صورتش را خشک کرد.
فاطمه خار و خاشاکی را که لابه‏لای موهای پدر بود، برداشت و با پارچه خیسی خاک‏ها را گرفت و آب ریخت. پدر موهایش را شست.
وقتی پدر پاهایش را تمیز شست، بر خاست و رفت تا لباس‏هایش را عوض کند. فاطمه، مرغ و جوجه‏هایش را به لانه برد. پیامبر بیرون آمد. نگاهی به چهره خسته دخترش کرد. به یاد مادرش، آمنه افتاد. جلوی فاطمه زانو زد. بازوهای دخترش را گرفت و پیشانی او را بوسید. نگاه فاطمه به مهربانی نگاه خدیجه بود. پیامبر، فاطمه را به سینه چسباند. چشمانش را بست و با مهربانی گفت:«مادر بابا.» چقدر دخترکوچکش مهربان بود. درست مثل فرشته‏هایی که می‏دید.
انضباطی
امتیاز بدهید:

نظرات کاربران
خوب
نوشته ی امیر
در تاریخ ۱۳۸۸/۹/۱۶


نظر شما
نام* :
وب سایت :
ایمیل :
نظرات* :
کد امنیتی : *