رمز عبورم را فراموش کرده ام
شما هم عضو شويد
فاطمه سر در تنور کرد. تنور داغ بود. آخرین گرده نان را جدا کرد. فوری بلند شد و نان را در سبد گذاشت. نانها قهوهای و برشته شده بودند. بوی خوشی میدادند. سبد را برداشت. به سوی اتاق میرفت که حسن و حسین نان خواستند. گرده ای را دونیم کرد و به آنها داد. به اتاق داخل شد. پارچه سفید و تمیزی از روی میز چوبی برداشت. در آفتابی که از پنجره میتابید پهن کرد. سه تا گرده نان در آن گذاشت. میخواست حسن را صدا بزند تا نانها را برای پیامبر ببرد ؛ اما خودش هم دلش برای پدر تنگ شده بود. چند روز بود که مسلمانان در بیرون شهر داشتند خندق میکندند تا جلو حمله دشمن را بگیرند. فاطمه، بقچه را گره زد و برخاست. به حسن و حسین گفت که جایی نروند و از آنها خواست مراقب خواهرشان، زینب، باشند. بعد بیرون رفت.


هوا گرم بود. کسی در کوچه نبود. مردها، همه برای کندن گودال رفته بودند. فاطمه، از سایهی کوتاه دیوار حرکت میکرد. از چند کوچه گذشت. به نخلستانی رسید. هوا گرم و مرطوب بود. پرندهها آواز میخواندند .به سوی خندق رفت. از پسر بچهای، سراغ پیامبر را گرفت. پسرک به صخره سیاهی اشاره کرد. فاطمه، به راه افتاد. مردها داشتند استراحت میکردند. نزدیک پیامبر که رسید، سلام کرد. چهره پدر خسته بود. رنگش زرد بود. فاطمه، بقچه را گذاشت. پدر، بیل را به دیواره گودال تکیه داد و از گودال بالا آمد. با چهره خندان جواب سلام دخترش را داد. عرق پیشانیاش را پاک کرد. خاک دستهایش را تکاند و نگاهی به بقچه کرد.
فاطمه نشست و گفت :« پدر جان! کمینان پختهام. دلم نیامد بدون شما بخورم.» بعد گره بقچه را باز کرد. گردههای نان، شبیه سکههای طلا بود. پیامبر تبسمیکرد. نانی برداشت و بو کشید و گفت :« فاطمه جان! بعد از سه روز، این اولین غذایی است که پدرت میخورد.»
پیامبر لقمهای در دهان گذاشت. نان جوین هنوز گرم بود. بوی عطر دستان دخترش را میداد. لقمه دیگری برداشت. احساس کرد بوی سیب میدهد. به چهره لطیف فاطمه نگاه کرد. شبیه فرشتهها بود.
فاطمه نشست و گفت :« پدر جان! کمینان پختهام. دلم نیامد بدون شما بخورم.» بعد گره بقچه را باز کرد. گردههای نان، شبیه سکههای طلا بود. پیامبر تبسمیکرد. نانی برداشت و بو کشید و گفت :« فاطمه جان! بعد از سه روز، این اولین غذایی است که پدرت میخورد.»
پیامبر لقمهای در دهان گذاشت. نان جوین هنوز گرم بود. بوی عطر دستان دخترش را میداد. لقمه دیگری برداشت. احساس کرد بوی سیب میدهد. به چهره لطیف فاطمه نگاه کرد. شبیه فرشتهها بود.
انضباطی


رفتن به بالای صفحه
