منو
تقویم
شهريور ۱۳۸۹
ش ی د س چ پ ج
۱
۲
۳
۴
۵
۷
۸
۹
۱۰
۱۱
۱۲
۱۳
۱۴
۱۵
۱۶
۱۷
۱۸
۱۹
۲۰
۲۱
۲۲
۲۳
۲۴
۲۵
۲۶
۲۷
۲۸
۲۹
۳۰
۳۱
۴ - فرخنده میلاد امام حسن مجتبی(ع)     ۷ - نخستین شب قدر     ۸ - ضربت خوردن حضرت امیرالمؤمنین علی(ع)     ۹ - دومین شب قدر     ۱۰ - شهادت مظلومانه امیرمؤمنان، مولای متقیان حضرت علی بن ابی طالب(ع)     ۱۱ - سومین شب قدر     ۱۲ - روز جهانی قدس     ۱۹ - عید سعید فطر    
گفتگوی زنده
لوگو
newlogo.jpg
لوگوی دیگران
ورود عضوها
نگاهی به تصاویر
جستجو
اوقات شرعی
اوقات شرعی   مشهد
۱۳۸۹
اذان صبح
طلوع
اذان ظهر
غروب
اذان مغرب
انتخاب ماه
انتخاب روز
مرکزاستان
«رعایت چند دقیقه جهت احتیاط الزامی می باشد.»
آمار
آب و هوا
جزئیات مقاله
داستان سوم : بوی فرشته
رتبه کسب شده :
فاطمه سر در تنور کرد. تنور داغ بود. آخرین گرده نان را جدا کرد. فوری بلند شد و نان را در سبد گذاشت. نان‏ها قهوه‏ای و برشته شده بودند. بوی خوشی می‏دادند. سبد را برداشت. به سوی اتاق می‏رفت که حسن و حسین نان خواستند. گرده ای را دونیم کرد و به آنها داد. به اتاق  داخل شد. پارچه سفید و تمیزی از روی میز چوبی برداشت. در آفتابی که از پنجره می‏تابید پهن کرد. سه تا گرده نان در آن گذاشت. می‏خواست حسن را صدا بزند تا نان‏ها را برای پیامبر ببرد ؛ اما خودش هم دلش برای پدر تنگ شده بود. چند روز بود که مسلمانان در بیرون شهر داشتند خندق می‏کندند تا جلو حمله دشمن را بگیرند. فاطمه، بقچه را گره زد و برخاست. به حسن و حسین گفت که جایی نروند و از آن‏ها خواست مراقب خواهرشان، زینب، باشند. بعد بیرون رفت.

هوا گرم بود. کسی در کوچه نبود. مردها، همه برای کندن گودال رفته بودند. فاطمه، از سایه‏ی کوتاه دیوار حرکت می‏کرد. از چند کوچه گذشت. به نخلستانی رسید. هوا گرم و مرطوب بود. پرنده‏ها آواز می‏خواندند .به سوی خندق رفت. از پسر بچه‏ای، سراغ پیامبر را گرفت. پسرک به صخره سیاهی اشاره کرد. فاطمه، به راه افتاد. مردها داشتند استراحت می‏کردند. نزدیک پیامبر که رسید، سلام کرد. چهره پدر خسته بود. رنگش زرد بود. فاطمه، بقچه را گذاشت. پدر، بیل را به دیواره گودال تکیه داد و از گودال بالا آمد. با چهره خندان جواب سلام دخترش را داد. عرق پیشانی‏اش را پاک کرد. خاک دست‏هایش را تکاند و نگاهی به بقچه کرد.
فاطمه نشست و گفت :« پدر جان!  کمی‏نان پخته‏ام. دلم نیامد بدون شما بخورم.» بعد گره بقچه را باز کرد. گرده‏های نان، شبیه سکه‏های طلا بود. پیامبر تبسمی‏کرد. نانی برداشت و بو کشید و گفت :« فاطمه جان!  بعد از سه روز، این اولین غذایی است که پدرت می‏خورد.»
پیامبر لقمه‏ای در دهان گذاشت. نان جوین هنوز گرم بود. بوی عطر دستان دخترش را می‏داد. لقمه دیگری برداشت. احساس کرد بوی سیب می‏دهد. به چهره لطیف فاطمه نگاه کرد. شبیه فرشته‏ها بود.
انضباطی

امتیاز بدهید:

نظرات کاربران
خوب
نوشته ی امیر
در تاریخ ۱۳۸۸/۹/۱۶

عالی
نوشته ی حسن پیروی منش
در تاریخ ۱۳۸۹/۱/۹

لذت بردم
نوشته ی فاطمه
در تاریخ ۱۳۸۹/۲/۷

عالی بود
نوشته ی پرنیا
در تاریخ ۱۳۸۹/۲/۲۶

باسلام:امشب شب شهادت حضرت زهرا(س) است و من دختری هشت ساله هستم که به سفارش مادر م در نت جستجوکردموداستانهای سایت شمارادرموردحضرت فاطمه(س)خواندم،بسیارعالی بود،پاداش شماراحضرت فاطمه زهرا(س) بدهد.
نوشته ی پرنیا
در تاریخ ۱۳۸۹/۲/۲۶

عالی
نوشته ی سوده
در تاریخ ۱۳۸۹/۳/۲۴

عالی بود اجرکم عنداالله انشاءالله جوانان بیشتر از این سایت ها بهره برند
نوشته ی میرزایی
در تاریخ ۱۳۸۹/۶/۳


نظر شما
نام* :
وب سایت :
ایمیل :
نظرات* :
کد امنیتی : *