الهی! نسیمی دمید از
باغ دوستی، دل را فدا کردیم، بویی یافتیم از خزینه ی دوستی، بپادشاهی بر سر دو
عالم ندا کردیم. برقی تافت از
مشرق حقیقت، آب و گل کم انگاشتیم و دو گیتی بگذاشتیم، یک نظر بسوختیم و بگداختیم.
بیفزای نظری و اینسوخته را مرهم ساز و غرق شده را دریاب.
الهی! تو دوستان را به
خصمان می نمایی، درویشان را به غم و اندوهان می دهی، بیمار کنی و خود بیمارستان
کنی، درمانده کنی و خود درمان کنی! از خاک آدم کنی و با وی چندان احسان کنی،
سعادتش بر سر دیوان کنی و به فردوس او را مهمان کنی، مجلسش روضه ی رضوان کنی،
ناخوردن گندم با وی پیمان کنی و خوردن آن در علم غیب پنهان کنی، آنگه او را به زندان
کنی و سال ها گریان کنی، خداوندی، کار خداوندان کنی، تو
عتاب و جنگ همه با دوستان کنی.
الهی! بنده با حکم ازل
چون برآید؟ و آنچه ندارد چه باید، جهد بنده چیست، کار خواست تو دارد، بنده به جهد
خویش کی تواند؟




