رمز عبورم را فراموش کرده ام
شما هم عضو شويد
صفحه اول
در اين بخش داستانهايي به همراه يك نقاشي براي آن وجود دارد. با كليك روي هر داستان آنرا بخوانيد و عكس زير آنرا رنگ آميزي نماييد
قورباغه ای در برکه زندگی می کرد بنام
سبزک. این قورباغه همیشه توی برکه بودو دوتا آرزو توی زندگیش داشت،اول این
که یه روز از برکه بره بیرون جنگل ودشت وبیشه رو ببینه ، دوم یه دوست خوب
داشته باشه.
یه روزی تصمیم گرفت از برکه بره بیرون که هم دشت وبیشه وجنگل رو ببینه وهم تلاش کنه تا یه دوست خوب پیدا کنه.
پس از مادرش اجازه گرفت واز برکه بیرون اومدوبه سمت جنگل رفت .توی جنگل به حیووناوحشرات زیادی برخورد کرد .
اول به لشگر مورچه ها برخورد که برای خودشون خوراکی جمع می کردند.
باخودش گفت : شاید بتونم با یکی از مورچه ها دوست بشم اما مورچه ها سخت مشغول کار بودند و هیچکدوم حتی متوجه سبزک نشدند، پس به راهش ادامه داد.
پرنده های زیادی رو دید که توی آسمون دائما پرواز می کردند اما اونها هم اون بالا بودند ونمی شد باهاشون دوست بشه.
بازهم تصمیم گرفت به راهش ادامه بده . به دشت رسید،همین طوری داشت به حشرات جورواجور نگاه می کردو با خودش فکر می کرد که با کدومشون می تونه دوست بشه که ملخک پرید جلوش وگفت: سلام اسم تو چیه؟
سبزک گفت: اسم من سبزکه!
ملخک گفت: می یای با هم بازی کنیم من تنهام؟
سبزک گفت: نه نمی تونم من اومدم دنبال آرزوهام.
ملخک گفت:منم می تونم باتو بیام چون منم آرزوهایی دارم؟
سبزک گفت: بیا.
دوتایی باهم حرکت کردند وکلی باهم حرف زدندوشادی کردندواز هم دیگه کارا وحرفهای خوب وجدید یاد گرفتند.خلاصه خیلی به هردوشون خوش گذشت.
دیگه هوا کم کم داشت تاریک می شد، سبزک وملخک باید می رفتند خونشون اما دوستی پیدا نکرده بودند.
از هم خدا حافظی کردندو هر کدومشون رفت به سمت خونشون که یکدفعه هر دو با هم گفتند: آره ما دو تا با هم دوست شدیم ، دویدند طرف هم دیگه وگفتند: دوست خوب من خدا نگهدار تا فردا.
حالا دیگه سبزک هم خارج از برکه رو دیده بود وهم یه دوست خوب پیدا کرده بود.
حالا شمامی تونید یکی از مدادهای زیر رو انتخاب کنید و نقاشی زیر رو به دلخواه خودتون رنگ آمیزی کنید و اونو برای خودتون چاپ کنید.
یه روزی تصمیم گرفت از برکه بره بیرون که هم دشت وبیشه وجنگل رو ببینه وهم تلاش کنه تا یه دوست خوب پیدا کنه.
پس از مادرش اجازه گرفت واز برکه بیرون اومدوبه سمت جنگل رفت .توی جنگل به حیووناوحشرات زیادی برخورد کرد .
اول به لشگر مورچه ها برخورد که برای خودشون خوراکی جمع می کردند.
باخودش گفت : شاید بتونم با یکی از مورچه ها دوست بشم اما مورچه ها سخت مشغول کار بودند و هیچکدوم حتی متوجه سبزک نشدند، پس به راهش ادامه داد.
پرنده های زیادی رو دید که توی آسمون دائما پرواز می کردند اما اونها هم اون بالا بودند ونمی شد باهاشون دوست بشه.
بازهم تصمیم گرفت به راهش ادامه بده . به دشت رسید،همین طوری داشت به حشرات جورواجور نگاه می کردو با خودش فکر می کرد که با کدومشون می تونه دوست بشه که ملخک پرید جلوش وگفت: سلام اسم تو چیه؟
سبزک گفت: اسم من سبزکه!
ملخک گفت: می یای با هم بازی کنیم من تنهام؟
سبزک گفت: نه نمی تونم من اومدم دنبال آرزوهام.
ملخک گفت:منم می تونم باتو بیام چون منم آرزوهایی دارم؟
سبزک گفت: بیا.
دوتایی باهم حرکت کردند وکلی باهم حرف زدندوشادی کردندواز هم دیگه کارا وحرفهای خوب وجدید یاد گرفتند.خلاصه خیلی به هردوشون خوش گذشت.
دیگه هوا کم کم داشت تاریک می شد، سبزک وملخک باید می رفتند خونشون اما دوستی پیدا نکرده بودند.
از هم خدا حافظی کردندو هر کدومشون رفت به سمت خونشون که یکدفعه هر دو با هم گفتند: آره ما دو تا با هم دوست شدیم ، دویدند طرف هم دیگه وگفتند: دوست خوب من خدا نگهدار تا فردا.
حالا دیگه سبزک هم خارج از برکه رو دیده بود وهم یه دوست خوب پیدا کرده بود.
حالا شمامی تونید یکی از مدادهای زیر رو انتخاب کنید و نقاشی زیر رو به دلخواه خودتون رنگ آمیزی کنید و اونو برای خودتون چاپ کنید.


رفتن به بالای صفحه

دست شما درد نکند
سپاسگذارم
داستان را خواندم قشنگ بود اما برای کودکان باور کنید داستان ها خیلی کودکانه هستیند.
پس ما نوجوان ها چی؟
مگر این قسمت مربوط به کودکان و نوجوانان نمی شود؟