رمز عبورم را فراموش کرده ام
شما هم عضو شويد
صفحه اول
نگاهی گذرا به سیره عملی اهل بیت (ع)
بسم الله الرحمن الرحيم
نوزاد كعبه:
روز جمعه سيزده ماه رجب سال سي از عام الفيل بود كه فاطمه دختر اسد بن هاشم بن عبد مناف در حاليكه درد زايمان او را سخت رنج مي داد در برابر خانه كعبه ايستاد و سر به آسمان بلند كرد و گفت: پروردگارا به تو و پيامبرانت و كتب نازل شده و گفته هاي جدم ابراهيم خليل كه بنا كننده خانه كعبه است ايمان آورده ام. پس به حق اين خانه و بنيانگذار آن و به حق فرزندي كه در شكم دارم و با من سخن مي گويد و با سخنانش دلم را آرامش مي بخشد و مونس من شده و يقين دارم كه او از آيات جلال و عظمت توست، ولادتش را بر من آسان كن. ناگهان ديوار خانه كعبه شكاف برداشت و فاطمه داخل خانه شد و دوباره به قدرت حقتعالي ديوار به هم پيوست.
اين حادثه از مسائل مورد اتفاق فرق مختلف اسلامي است، به همين جهت محدث حافظ حاكم نيشابوري مي گويد:
«و قد تواترت الأخبار أن فاطمه بنت أسد و لدت أميرالمؤمنين علي بن أبيطالب كرّم الله وجهه في جوف الكعبه». اين به تواتر رسيده كه فاطمه دختر اسد، اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليه السلام را در داخل كعبه بدنيا آورد.
چهار روز بعد، فاطمه عليها سلام در حاليكه نوزاد كعبه را در آغوش داشت و به اين همه شكوه و عزت مي باليد از همان موضعي كه داخل شده بود خارج شده و گفت:
«فلمّا أردت أن أخرج هتف بي هاتف، يا فاطمه سميه علياً فهو عليُّ و الله العلي الأعلي يقول: اني شققت اسمه من اسمي و أدّبته بأدبي و وقفته علي عامض علمي و هو الذي يكسر الاصنام في بيتي و هو الذي يؤذن فوق ظهر بيتي و يقد سني و يمجدني، فطوبي لمن أحبه و أطاعه و ويلُ لمن أبغضه و عصاه»
همينكه خواستم از خانه بيرون آيم هاتفي از غيب مرا ندا داد كه اي فاطمه نام اين فرزند را علي بگذار به درستي كه منم علي أعلي نام او را از نام خود برگزيدم و او را به آداب خودم ادب نمودم، او را به علوم مخفي و مشكلم آگاه ساختم. اوست كه بتها را در خانه من مي شكند و همه را به زير خواهد انداخت، اوست كه بالاي كعبه اولين اذان را خواهد گفت و اوست كه مرا به عظمت و مجد و بزرگواريث ياد خواهد كرد.
پس خوشا به حال كسي كه او را دوست بدارد و دستوراتش را اطاعت كند و واي بر كسي كه بغض او را در دل داشته باشد و با او مخالفت كند.
دوران كودكي:
در آن هنگام كه رسول گرامي اسلام صلي الله عليه و آله با خديجه ازدواج كرد و تشكيل خانواده داد در فكر جبران زحمات و و محبتهاي ابوطالب افتاد و به همين علت به عموي عزيز خويش فرمود:
« انّي أحب أن تدفع الي بعض ولدك يعينني علي أمري و يكفيني و أشكر لك بلاء ك عندي »
من دوست دارم كه بعضي از فرزندانت را نزد من بگذاري تا در كار رسالتم مرا يار و معين باشد و نيز جبران زحمات گذشته ام را نسبت به شما كرده باشم.
ابوطالب در پاسخ پيامبر صلي الله عليه و آله گفت: هر كدام را مي خواهي انتخاب كن، رسول الله صلي الله عليه و آله، علي عليه السلام را برگزيد.
اميرالمؤمنين عليه السلام دوران كودكي خود را اينگونه نقل مي فرمايد:
رسول الله صلي الله عليه و آله به هنگام كودكي مرا در كنار خويش پرورش داد و به سينه اش مي چسبانيد و مرا در آغوش مي گرفت و از بوي خوش خويش به مشام جانم مي بويانيد. غذا را مي جويد و به دهانم مي گذارد.
پيامبر صلي الله عليه و آله دروغ در گفتارم و اشتباه لغزش در رفتارم نيافت.
خداوند تبارك و تعالي بزرگترين فرشته اش را پس از شيرخوارگي همراه و همنشين آن حضرت كرد تا او را در شب و روز در راه بزرگواريها و نيكيهاي جهان رهنمون باشد، من نيز از پيامبر پيروي مي كردم و به دنبال او مي رفتم مانند رفتن بچه شتر پي مادرش.
رسول الله صلي الله عليه و آله هر روزي از خوهاي خود پرچم و نشانه اي مي افراشت و پيروي از آن را به من امر مي فرمود. و هر سال به كوه حراء مي رفت و هيچ كس جز من او را نمي ديد.
در آن ايام كه اسلام، هنوز در هيچ خانه اي راه نيافته بود و فقط پيامبر و همسرش خديجه، مسلمان بودند من سومين مسلمان بودم، نور وحي و رسالت را مي ديدم، بوي نبوت و پيامبري را استشمام مي كردم. و هنگامي كه وحي بر آن حضرت نازل شد صداي شيطان را شنيدم، گفتم:اي رسول خدا صلي الله عليه و آله اين چه صدايي است؟ فرمود اين شيطان است كه با آمدن وحي چون مردم از او پيروي نمي كنند اينگونه ناله سر داده است. آنگاه پيامبر فرمود: تو آنچه را من مي شنوم مي شنوي و آنچه را من مي بينم مي بيني جز اينكه پيغمبر نيستي و ليكن وزيري و تو بر خير و نيكويي هستي!
فضل بن عباس مي گويد از پدرم پرسيدم: رسول الله صلي الله عليه و آله كدام يك از پسرانش را بيشتر دوست مي داشت؟
گفت: علي بن ابيطالب عليه السلام، گفتم: من ترا از پسران او مي پرسم، گفت:
«انّه كان احبّ عليه من بنيه جميعاً و أرأف»
او را از همه پسرانش بيشتر دوست مي داشت و بيش از همه به او مهرباني مي كرد. نديدم هيچ روزي علي عليه السلام از وقتي كه كودك بود از آن حضرت جدا شود مگر زماني كه براي خديجه در سفر بود.
« أبر بابن منه لعلي و لا ابناً أطلوع لأبٍ من علي له »
نديدم پدري به پسرش مهربانتر از رسول الله صلي الله عليه و آله به علي عليه السلام و نه پسري براي پدرش فرمانبرتر از علي براي پيامبر صلي الله عليه و آله باشد.
اميرالمؤمنين عليه السلام مي فرمود:
« و لقد صليت مع رسول الله صلي الله عليه و آله قبل الناس بسبع سنين و انا اول من صلي معه »
در حالي كه هفت سال بيشتر تداشتم قبل از همه مردم با پيامبر نماز خواندم.
« عبدت الله مع رسول الله صلي الله عليه و آله سبع سنين قبل ان يعبده احد من هذه الأمه »
قبل از آنكه احدي از اين امت مشغول عبادت شود در سن هفت سالگي همراه با رسول خدا به عبادت خدا پرداختم.
و به صورت ظاهر در سن ده سالگي به پيامبر صلي الله عليه و آله ايمان آورد.
در آن هنگام كه آيه «و أنذر عشيرتك الأقربين» نازل شد پيامبر صلي الله عليه و آله موظف گرديد كه اول از فاميل شروع كند؛ اميرالمؤمنين عليه السلام طبق دستور پيامبر چهل تن از خويشان را مهمان كرد از جمله ابولهب، عباس و حمزه را؛ غذايي كه براي بيش از يك نفر كافي نبود آماده شد، اما به اراده خداوند همه سير شدند و چيزي از آن كم نشد و همينكه پيامبر صلي الله عليه و آله خواست آنان را به اسلام دعوت كند، ابولهب گفت: محمد شما را افسون كرده است! و همين سخن باعث شد كه مهمانان پراكنده شوند و جلسه تعطيل گردد.
ناگزير پيامبر صلي الله عليه و آله روز ديگر به همانگونه مهماني ترتيب داد بعد از صرف غذا، آغاز سخن كرد و فرمود:
« يا بني عبد المطلب إني انا النذير اليكم من الله عزوجل و البشير فأسلموا و أطيعوني تهتدوا »
اي فرزندان عبدالمطلب من نذير و بشير شما از جانب پروردگار هستم پس اسلام اختيار كنيد و مرا اطاعت نمائيد تا هدايت شويد. سپس فرمود: هركس با من برادري و همكاري كند او وصي و جانشين من خواهد شد. رسول الله صلي الله عليه و آله اين تقاضا را سه بار تكرار فرمود و هر بار تنها علي عليه السلام برخاست و آمادگي خود را اعلام كرد.
دوران جواني:
شن شريف علي عليه السلام در هنگام هجرت پيامبر صلي الله عليه و آله به مدينه در حدود بيست و سه سال بود و درست در همين سنين بود كه حوادث عجيب و پرشوري براي آن بزرگوار اتفاق افتاد. اولين حادثه، ماندن و خوابيدن در جاي رسول الله صلي الله عليه و آله و حفظ جان آن حضرت بود.
آدمكشان با شمشيرهاي برهنه به بستر پيامبر حمله بردند، علي عليه السلام از جا برخاست و در بستر نشست، قاتلان با حالتي برآشفته پرسيدند: محمد كجا رفت؟
فرمود: مگر من مأمور و مسئول نگهداشتن او بودم؟!
علي عليه السلام را رها كردند و به دنبال پيامبر صلي الله عليه و آله به جستجو پرداختند.
اميرالمؤمنين عليه السلام از جانب پيامبر صلي الله عليه و آله مأموريت داشت كه پس از خنثي كردن فتنه و مكر مشركين در مكه بماند، امانتهاي مردم را به صاحبانشان باز گرداند و دختران و زنان پيامبر را به مدينه برساند.
اميرالمؤمنين عليه السلام پس از انجام كارها به همراهي فاطمه مادر خود، فاطمه دختر پيامبر، فاطمه دختر زبير و ديگران به سوي مدينه به راه افتاد. در راه عده اي از كفار مكه راه را بر او بستند آنها را سركوب كرده و پراكنده نمود و مي فرمود:
خَلّو سبيل الجاهدالمجاهد اليت لا اعبد غير الواحد
راه را برتلاشگر مجاهد باز كنيد، زيرا كه سوگند ياد كرده ام غير خداي يكتا را نپرستم.
پس از خروش علي عليه السلام و پراكنده شدن كفار، آن حضرت فرمود: من بايد با اين همراهان به يثرب خدمت پسر عموي خويش رسول خدا صلي الله عليه و آله مشرف شوم، هركسي جلوي راه كاروان ما گيرد خونش را مي ريزم.
كاروان حركت كرد و در اينبين ام ايمن نيز به جمع فواطم ملحق شد و همينكه به مدينه رسيدند پيامبر صلي الله عليه و آله تا بيرون شهر به استقبال علي عليه السلام آمد و فرمود:
« يا علي أنت اوّل هذه الأمه إيما ناً بالله و رسوله، و لا يحبك و الذي نفسي بيده إلا مؤمن قد إمتحن الله قلبه للأيمان، و لا يبغضك إلا منافق أوكافر »
اي علي: تو اول كسي هستي كه از اين امت به خدا و رسول او ايمان آوردي و اول كسي هستي كه به خدا و رسول هجرت كردي و پايدارترين اين امت در عهد و پيمان خويش هستي. به آن خدايي كه جانم در دست اوست، فقط مؤمني كه خداوند قلبش را به ايمان امتحان كرده دوستت دارد و دشمن تو منافق و كافر است.
پس از هجرت پيامبر صلي الله عليه و آله و مسلمين، جبهه بندي كفر و ايمان به صورت آشكارترين در آمده به همين جهت پي در پي در ده سال بعد از هجرت، بيگانگان و مشركين به مسلمانان يورش مي آوردند و آنها مجبور به دفاع و رفع هجوم آنها بودند و اكثر جنگهاي مسلمين جنگ دفاعي بود و تقريباً در تمامي آنها، جوانمردي چون شير مي غريد و چون صاعقه بر سر دشمن فرود مي آمد و لشگر دشمن را نابود مي كرد.
آن جوانمرد مولاي متقيان علي عليه السلام بود كه زرهش پشت نداشت يعني هرگز از ميدان نمي گريخت و پشت به دشمن نمي كرد. و اينك چند نمونه از رزم بي امان آن بزرگوار را مورد بررسي قرار مي دهيم، باشد كه در اين رهگذر، عشق و محبت ما به آن دلاور نمونه بيش از پيش گردد.
جنگ بدر:
عتبه، شيبه، وليد بن عتبه، ابوجهل، ابوالبختري و نوفل بن خويلدو ساير رزم آوران با سربازان مجهز به سلاحهاي جنگي كه جمعاً نهصد و پنجاه نفر مي شدند از مكه خارج شدند.
رسول الله صلي الله عليه و آله با سيصد و سيزده تن نيز از مدينه حركت كردند تا به سرزمين بدر رسيدند (بدر اسم چاهي است كه در پايان جنگ كشته هاي مشركين را داخل آنها انداختند)
پس از استقرار سپاه دو طرف، سپاه اسلام به نظر كفر بسيار قليل و ناچيز جلوه كرد، عتبه نزديك آمد و گفت: شما كفو ما نيستيد از پسر عموهاي ما به ميدان بفرستيد تا با ما جنگ كنند، پيامبرصلي الله عليه و آله علي عليه السلام، حمزه بن عبدالمطلب و عبيده را اجازه رزم داد و اين سه چون شير آشفته به ميدان شتافتند، جنگ تن به تن شد، علي عليه السلام سراغ وليد رفت، حمزه با شيبه و عبيده با عتبه رو برو شد. اميرالمؤمنين عليه السلام شمشيري بر دوش وليد زد كه از زير بغلش بيرون آمد، او پس از قطع دستش به طرف پدرش عتبه گريخت حضرت به دنبالش شتافت و ضربتي ديگر بر رانش زد كه از پاي در آمد. ناگاه متوجه رزم عموي خود حمزه شد ديد كه شمشير و سپر از دستشان افتاده و
امتیاز بدهید:




نظر شما
نام* :
وب سایت :
ایمیل :
نظرات* :
کد امنیتی : * 


رفتن به بالای صفحه

لطفا كتاب الكترونيكي مباحث و احاديث و دعاها و ... را جهت دانلود در سايت منظور فرمايند
با تشكر
التماس دعا
راستی لطف کنید مطالبی هم در مورد سیره عملی ائمه در مستحبات قرار بدید . خیلی ممنون